تبليغاتX
چيزي به نام زندگي

چيزي به نام زندگي

با تو هستم ، چرا نمیفهمی / 07

هوا داشت تاریک میشد. گشنه ام بود. اینقدر شادی عصبانی بود که یادش رفته بود برام غذا بذاره حالا دیگه قار و قور شکمم رو موشهای تو جوب هم میشنیدن

کنار یه سطل آشغال گربه ها داشتن دنبال غذا میگشتن اومدم برم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم که یهو گربه زده موهاش سیخ شد و کمرش هلالی شد و یه فحشی نثارم کرد. بی خیال شدم و رفتم یه گوشه کنار چرخ یه ماشین، گمونم هیوندا سوناتا بود! چه میدونم! چمبره زدم و سعی کردم بخوابم

از روزی که به دنیا اومده بودم تا امروز اینقدر احساس بدبختی نکرده بودم. یهو یه سایه افتاد روم. سرم رو بلند کردم

یه سگ کثیف با موهای گر! اه اه. نیاد نزدیکم منم مریض بشم! اگه الان شادی جونم بود نجاتم میداد و بغلم میکرد و یه عالمه بوسم میکرد تازه غذاهای خوشمزه هم برام میاورد ولی حیف که وجدان داشتم و نمیخواستم زندگیش رو بهم بزنم! حیف!

سگه گفت

- جوجه زپرتی! اینجا چی کار میکنی؟

- چرت میزن

- مگه سر و صاحاب نداری؟

- نه ! از خونه فرار کردم

دمی تکون داد

- آها! پس نمیدونی کجا داری چرت میزنی؟ اینجا محله منه! یالا پاشو تا استخونات رو نجویدم

واه واه چه بد اخلاق! این چه طرز برخورد بود؟ فرهاد بیشتر از این شعورش میرسید!صد رحمت

از جام بلند شدم و از کنارش رد شدم. دیدم اگه یه دندونی بهش نشون ندم شبم صبح نمیشه

البته اونم خیلی جدی نگرفت

- برو بچه سوسول یه وجبی! به تو هم میگن سگ؟ اسباب بازی!

حالا باید چی کار میکردم! سلانه سلانه راه  میرفتم و تو فکر این بودم که بهتره خودم رو جلوی یه آدم پولدار و خوشگل پرت کنم تا اون منو با خودش ببره خونش. بهتر بود تا بیشتر از این کثیف نشده بودم این کارو میکردم وگرنه کسی نگاهم بهم نمیانداخت

تو همین فکر ها بودم که دو تا دست نرم  دو طرف پهلوم رو گرفت و از زمین بلندم کرد

- بالاخره گرفتم خوشگله

برگشتم صورتش رو نگاه کرد

وای خدا! اگه میدونستم این مدلی آرزوم رو بر آورده میکنی حداقل ازت میخواستم یه مرد  بلند و زشت و بد تیپ و بی پول بلندم کنه!!!

شانس رو ببین

منو همچین به خودش چسبونده بود که هر کی نمیدونست فکر میکردم منو به دنیا آورده!!! ولی گشنگی باعث شد صدام در نیاد و یکم خودم رو هم لوس کنم تا یه شام خوشمزه عایدم بشه

اون منو به سمت دوستش برد . یه مرد تپل و قد متوسط

- ببین چه خوشگله! میبرمش خونه و میشورمش و به عنوان هدیه سالگرد آشنائیمون میدمش به خانوم دکتر

آخ جان! خانوم دکتر. خدا رو شکر پیش این یارو موندنی نبودم!

اون تپله گفت

- اگه خانوم دکتر سگ دوست نداشت چی!

یه نگاهی به من کرد و بعد یه قیافه حق به جانب گرفت

- نه اون دوست داره. اون هر چی براش بخرم دوست داره! انگار یادت رفته که اون عاشق منه! تازه خوشحالم میشه

تپله خنده ای کرد

- خوب من برم الان مترو میره! تو چی کار میکنی؟

- من هم میرم خونه تا اینو بذارم خونه و بعد با خانوم دکتر شام بریم بیرون

- باشه پس خداحافظ تا فردا

- خداحافظ

تپله رفت و منم دعا دعا میکردم زودتر بریم خونه و یه شام سیر بخورم.من تو بغل اون آقا زشته که قد بلندی داشت خودم رو جا کردم  تا برسیم خونش. نمیدونستم چرا پیاده میرفت!اینقدر تکون خورده بودم تو بغلش که روده هام داشت میومد تو دهنم

داشت با خودش حرف میزد. یه چیزهائی آروم میگفت. کلا یه مدلی حرف میزد که خیلی سخت میفهمیدم چی میگفت!ولی مهم نبود. همین که خوراک سگ گنده ها و موشها نشده بودم جای شکرش باقی بود

بالاخره رسیدیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:16  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستمف چرا نمیفهمی/06

انگار آنتن نمیداد

هی می گرفت هی قطع میکرد و غر میزد. اشک از صورتش جاری بود. دلم براش کباب شده بود! آخه این طفلکی چه گناهی داشت

رو به روم روی زمین نشست

- کاش تو زبون داشتی عزیزم. کاش بهم میگفتی اینجا چه خبر بوده!این فنجون رژلبی چیه

الهی بمیرم. چه اشکی میریخت. من که زبون دارم ولی چه فایده هر چی بگم تو هی میخوای بگی ساکت! خوب تقصیر من چیه تو نمیفهمی؟

شادی جونم ول کن این مرد رو!

دستی به سرم کشید

- قنبر نمیدونم چی کار کنم! داره زندگیم به هم میریزه. من تو رو اندازه بچه نداشتها م دوستدارم ولی فرهاد دیگه داره شورش رو در میاره! آخه چرا همه میگن علت بچه دار نشدمون توئی! تو به این ماهی به این گلی! حتما فرهاد از من سیر شده و با یکی دیگه..

یهو هق هق گریه اش بلند تر شد

خدا منو بکشه اگه بخوام باعث به هم خوردن زندگیتون بشم! ای بابا! هم دوستش دارم  و نمیخوام اینجوری غصه بخوره! آخه یکی نیست بگه من به بچه اونا چی کاردارم. این فرهاد سر و گوشش میجنبه به من چه!

قربونت برم شادی جون اینجوری زجه نزن من دق میکنم

از جلوم بلند شد. با خودش حرف میزد

- یعنی فرهاد منو دوست نداره! آخه چرا تو خونه ای که با هم زندگی میکنیم! دستم بهت برسه فرهاد خفه ات میکنم

دوباره تلفن رو برداشت

رفتم تو اتاقم و تو این فکر بودم یه جوری از زندگیشون برم بیرون شاید راحت بشن! شاید دیگه غصه نخوره! شاید بچه دار بشه

جلوی پنجره نشستم و به بالا پشتبوم رو به رو خیره شدم. دو تا کفتر با هم داشتن حرف میزدن

حوصله نداشتم باهاشون سلام علیک کنم. برگشتم و لم دادم روی کوسنم

نفهمیدم کی خوابم برد ولی با جیغ های شادی از خواب پریدم

- تو غلط کردی! چرا دروغ میگی! میکشمت فرهاد هم تو رو میکشم هم خودمو

- عزیزم به خدا سوئ تفاهم شده. من دوستتدارم

ای دروغگو. رفتم ببینم چه خبره!

شادی داشت  موهاش ور میکشید و گریه میکرد و فرهاد هی دورش میگشت و براش آب قند میاورد

- تو به خاطر بچه داری بهم خیانت میکنی! تو خجالت نمیکشی تو خونه  مشترکمون!

- نه باور کن. خیانت چیه! گفتم که من نبودم. اشتباه کردم و کلید خونه رو دادم به یکی از همکارام

- دروغ نگو. خائن آدمکلید خونش رو میده به همکارش! بعد اون با یه زن میاد و میریزه به هم و میره

- ببین شادی من اگه میخواستم کسی رو بیارم حتما بعدش فنجونو بر میداشتم و میشستم. یعنی من اینقدر احمقم! باور کن. من تنها اشتباهم این بود که نتونستم به دوستم بگم نه! اونم میخواست مخ دختررو بزنه..

- بس کن فرهاد. منو طلاق بده تا هم تو ازدست من راحت شی هم من از دست تو

وای خدا! این فرهاد عجب دروغگوی حقه بازی بود. من خودم دیدمت ای پست نامرد

- ساکت شو قنبر

همش کارش همیشه. مردک خائن. طلاق بده این زن و بعد برو دنبال کارهای کثیفت

شادی هی گریه میکرد. فرهاد رفت و بغلش کرد . میدونتسم که شادی دوباره خر میشه و دروغ هاشو باور میکنه.

- عزیزم من عاشقتم.

شادی هم هی هق هق میکرد. فرهاد بغلش کرد و رفتن به سمت اتاق خوابشون

یهو نگاهم به در افتاد لای در باز بود. حتما فرهاد اونقدر هول بوده که درو درست نبسته بود. الان وقتش بود

اونقدر دوستش داشتم که عذاب و دلتنگی خودم رو به راحتی اون ترجیح بدم

از لای در رفتم بیرون و پله ها رو دو تا یکی رفتم به سمت در حیاط

در حیاط بسته بود و هر چی اینور اونورش رو نگاه کردم هیچ راهی نبود که برم بیرون

باید یه گوشه قایم میشدم تا یکی درو باز کنه

یه کمد قدیمی گوشه حیاط بود . رفتم و کنار کمد منتظر نشستم. خیلی طول نکشید که در پارکینگ باز شد و من از فرصت  استفاده کردم و پریدم تو کوچه

حالا بدو کی ندو

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:54  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستم،چرا نمیفهمی05

بارو کنید خیلی دندونام رو فشار ندادم ولی جیغ زد

- بی شعوره حمالحمال خودتی! بی تربیت. خر حماله نه من!چه آدمهای بی فرهنگی پیدا میشن ها! هنوز نمیفهمه که من سگم!تازه خفه هم نمیشم-

- قنبر برو تو اتاقت. سگ نفهم!اینقدر پارس نکن باا اردنگی محکمی پرت شدم تو اتاق. خوب چرا؟ مگه من چه کار کرده بودم. ورداشتی زنه رو بی اجازه شادی جونم آوردی خونه تازه سر من پرو هم میکنی. آی اگه زبون داشتم! میدونستم چه بلائی سرت بیارم ولی صبر کن تا آبروت رو کی ببرم!     

- وای عزیزم پات چیزی شد؟ میخوای بریم دکتر

- با این سگ نفهمتون. هی میگم نیارش بیرون تو هی میگی اگه بوت کنه بی خیال میشه-  

- باور کن کسی رو گاز نمیگیره یا حداقل تا حالا نگرفتهخوب کردم

- ساکت قنبرخوب معلومه که گاز نگرفتم.هر کی که با اجازه بیاد تو این خونه من کاری به کارش ندارم اقا فرهاد

- خفه شو قنبر

-میگم فرهاد ، اسم قحط بود!

- چه میدونم. خواهرم خواست با نمک باشه

- واه واه! چقدر نمک

- خوب عزیزم چی بیارم بخوری؟ چای میخوری یا نسکافهاز زیر در خوب نمیدیدم ولی تمام سعی ام رو کردم

- نسکافهاگه تو کار کن بودی واسه زنت کار میکردی؟بیچاره شادی! تا حالا یه لیوان آب دستش نداده اونوقت داره واسه این زنه نسکافه درست میکنه. کوفتو بخوری خانوم خوشگله

- فرهاد این چند وقت کجا بودی؟اصلا چرا شبها موبایلت خاموشه!

- برای اینکه تلفنهای کاریم نمیذارن استراحت کنم

من نمیدونم این آدمها چرا اینقدر دروغ میگن! دلم واسه شادی جونم میسوخت. طفلکی از همه جا بی خبر رفته تا پول در بیاره واسه آقاصدای لیوان رو روی میز شنیدم از زیر در مبلی رو که دختره روش نشسته بود رو میدیدم ولی فقط یه پاش معلوم بود. یعنی اون یکی پاش چی شده بود!فرهاد از جلوی مبل رد شد و روی دسته مبل کنار دختره نشست. کاش یه دوربین داشتم واسه شادی فیلم میگرفتم! حداقل!

- عزیزم چرا اینقدر بد اخلاقی- فرهاد دیگه خسته شدم! از این دزدکی دوستی کردن خسته شدم. مگه تو بچه ای که اینقدر از خانواده ات میترسیخوب بگو بهشون خلاص

- باشه تو به من یکم فرصت بده همه چیز جور میشهدیگه صدائی نیومد. وا یعنی دارن چی میکنندارین چی کار میکنین!هی با شما هستم دارین چی کار میکنین؟اینجا خونه شادی جونمه خجالت بکشین

- ساکت شو قنبر بی خاصیت!

تو بی خاصیتی

- وای فرهاد سرم رفت از صدای این سگه. نمیشه یه بلائی سرش بیاری!

نخیر نمیشه. من هستم تا چشمت دربیاد- اصلا پاشو  بریم تو اتاق- نه فرهاد. من باید برم خونه- ای بابا! تو چقدر ناز داری!

- آخه مامانم دعوام میکنه اگه دیر برگردم تازه پام هم درد میکنه و داره سردرد هم بهش اضافه میشه از بس این حیوون وق زد

خوب میکنم تازه مگه مامانم داری!

- قنبر ساکت شو دیگه سرمون رفتدختره وایستاد. و بعد راه افتاد و فرهاد هم دنبالش

آخ جون انگار دارن میرن و فرهاد موفق نشد! هورا!!!!!

 شادی جون تا منو داری غم نداری

خونه دوباره ساکت شد و من رفتم تو چرت عصری شادی از سر کار اومد و یه راست اومد سراغ من

- سلام قنبرکم! خوشگلکم. ببخشید  تنها موندی

بیا! اینم آدمه اون فرهاد و دختره هم آدمن!شادی جلو میرفت و من پشت سرش. یهو چشمش افتاد به لیوان نسکافه و رژلب قرمز لب لیوان .نگاش کردم. طفلکی قیافه اش شده بود عین سیب قرمز. الهی قنبر برات بمیره

رفت سراغ تلفن

حتما میخواست به فرهاد زنگ بزنه

وای خدا!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 13:0  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستم/چرا نمیفهمی04

شادی از تو آشپزخونه پرسید

- کی بود

- همکارم

- چی میخواست این وقت شب

- میخواست بگه فردا نمیاد

دروغ گو! شادی دروغ میگه

- چته پارس میکنی؟ ساکت

خودت ساکت. هی سر این شادی جون منو کلاه میذاره

- شادی من دارم بهت میگم اگه پیگیر جریان بچه نباشی و نری دکتر نه من نه تو

- یعنی چی؟خوب شاید تو مشکل داری!

- نخیر. مشکل از موی  این قنبره

یه جوری نگاش کردم که خودش آب بره تو زمین

شادی با دستکش ظرفشوئی اومد تو سالن. طفلک از وقتی میرسه خونه همش اره میشوره و میسابه. دلم براش ضعف میره کاش میتونستم کمکش کنم

- ببین فرهاد دردت رو بگو!

- بچه

شادی نگاش میکرد

- مگه ما چیمون از فریده کمتره! من اصلا فریده رو میبینم

- باز شروع نکن فریده فریده. اصلا من به خاطر همین فریده است که دلم نمیخواد تلاشی بکنم و پیگیر باشم

- میدونی تو کلا با این بیچاره مشکل داری

- من!

بیچاره شادی جونم چه مشکلی داره؟

دوباره رفت. فرهاد هم لم داد جلوی تلویزیون.دوباره لم دادم و مشغول استخونه شدم. با خودم داشتم فکر میکردم که اگه زبون داشتم حتما برای شادی تعریف میکردم. از یادآوریش حرصم میگرفت

یه روز که شادی سر کار بود و من هم تو چرت صبح گاهی بودم یهو صدای پا اومد. مثل فنر پریدم و گوشام رو تیز کردم. بوی غریبه می اومد. هر چی از زیر در زور زدم نشناختم به خاطر همین هی ازش پرسیدم تو کی هستی

- وای فرهاد سگ دارین؟

- آره عزیزم. میترسی

- اه. نه! چندشم میشه

منم داد زدم قربونم بری

- ساکت قنبر. نترس عزیزم تو اتاقه با تو کاری نداره

- اه چندش.

از زیر در فقط پاشنه های کفشش رو می دیدم

- خونه خواهرت چه خوشگله. چقدر با سلیقه است. این خواهرته

ای بی حیا! فرهاد دروغگو. اون زنشه نه خواهرش

- قنبر ساکت شو. دیگه حوصله ام رو سر بردیا!

نخیر ساکت نمیشم. باید بهش بفهمونم این زنشه نه خواهرش

- خواهرت تنها زندگی میکنه

-با من دیگه. مدتیه از شوهرش جدا شده و با من زندگی میکنه.

دروغ میگه! بذار بیام بیرون تا بهش بفهمونم. خدایا! چرا نمیفهمی این داره دروغ میگه. فرهاد پررو.

- عزیزم بذار بیاد بیرون تو رو ببینه و بوت کنه بلکه خفه بشه

- آخه چندشم میشه. .... ولی باشه اگه صداشو میبره بگو بیاد.

در باز شد و با سرعت نور رفتم سراغ  خانومه.یه شلوار تنگ پوشیده بود و یه بلوز کوتاه و موهای بلند تا کمرش

باید یه گازی ازش میگرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:24  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستم، چرا نمیفهمی! 03

تو مطب دکتریم!وای چقدر گربه اینجاست. نمیدونم چرا شادی ولم نمیکنه برم سراغشون!

نمیفهمه دارن برام خط و نشون میکشن؟

زنگ درو میزنن و یه خانوم خوشگل با موهای سفید میاد تو. وای چقدر ناز داره

- سلام

- سلام

- اسمت چیه!

- ناتاشا

وای مامانم اینا

- اسم تو چیه

چی بگم! گلاب به روتون

- قنبر

روشو میکنه اونور و میره

از دکتر که بر میگردیم حسابی اعصابم خط خطیه. من نمیدونم چرا هی باید برم دکتر!

فرهاد عصر میاد خونه و طبق معمول برای اینکه روش کم بشه محلش نمیذارم. میرم زیر پای شیرین و استخونم رو که تازه از دامپزشکی برام خریده میجوم

- فرهاد جواب آزمایش رو گرفتم

-خوب!

- بازم منفیه

فرهاد از جاش بلند میشه و میره یه لیوان آب میخوره. قیافش بدتر از منه!

- صد دفعه گفتم این سگه رو بنداز بیرون! به خاطر همینه که بچه دار نمیشیم

- وا فرهاد به این حیوون بی زبون چه ربطی داره

خودم رو میزنم به اون راه. به روی خودم نمی آرم که دارن از من بد میگن

- الان یکساله که میخوایم بچه دار بشیم ولی نمیشه

- خوب به این چه!

- به خاطره موشه دیگه

فرهاد داره داد میزنه

- اصلا از کجا معلوم مشکل از تو نباشه! بریم آزمایش بدیم! بریم دکتر. هان!

- بریم. ولی من میدونم که مشکلی ندارم

- از کجا!چه از خود راضی

- از اونجائیکه تو خانواده ما هیچوقت این مشکل نبوده

- نه که تو خانواده ما بوده؟چه حرفهائی میزنی!

وای باز شروع کردن . پاشم برم تو اتاق

- فرهاد!

نه انگار دعوا نشد. بمونم ببینم چه خبره!

- بله

- اگه یه وقت بچه دار نشیم چی؟

زیر چشمی فرهاد رو نگاه کردم. مثل مجسمه خیره مونده بود به تلویزیون. یه نگاه به شادی جونم کردم

اهای برات بمیرم! چشمهاش پر اشک بود.فرهاد انگار نه انگار که این زن نگرانه! از جام بلندشدم. اینجور مواقع کار من دلداری وبد

پریدم روی پاش و صورتش رو یه لیسی زدم. دورت بگردم شادی جونم! غصه نخور خودم هستم. برات همه کار میکنم

- فرهاد! چرا جواب نمیدی!

به فرهاد خیره شدم. نمیدونم چرا یاد جمعه پیش افتادم. همون روزی که شادی رفته بود آرایشگاه و مامان فرهاد بی خبر اومده بود اینجا

- فرهاد تو تنها پسر این خانواده ای و باید نسل بابات رو نگه داری! حالا اون مرد چیزی نمیگه من که میتونم بگم

اگه دوا درمون لازمه بکنین اگه نه باید طلاقش بدی

- مامان چی میگی!من شادی رو دوست دارم

- خوبه خوبه جمع کن این بساط رو!دو روز دیگه پیر میشی تنها میمونی اونوقت میفهمی الان من چی میگم

دلم میخواست پاچه شو میجویدم ولی هر چی گشتم پاچه ای نبود! دامن پوشیده بود

طفلکی شادی جونم!کاش میتونستم بهش بگم چه خوابی براش دیدن

- چته زل زدی به من!

این فرهاد هر وقت نگاش میکردم حرصی میشد. یکی نبود بگه داشتم خاطره مرور میکردم و تو رو نگاه نمیکردم

سرم رو انداختم پائین

- چرا بچه دار نشیم؟ نه من مشکل دارم نه تو. اگه این سگ رو ول کنی درست میشه!

ای بابا دست از سر من بردار!عجب روئی داره ها!

پریدم پائین و استخونم رو برداشتم و رفتم اون سر حال لم دادم

شادی هم رفت تو آشپزخونه ولی از صدای فر فر دماغش معلوم بود ناراحته

موبایل فرهاد زنگ خورد. گوشی رو برداشت و یواشکی گفت

- الان نمیتونتم حرف بزنم خودم بهت زنگ میزنم

گوشام تیز شد. کی بود!چرا اینقدر یواش حرف زد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 9:18  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستم، چرا نمیفهمی! 02

- قنبره دیگه!

-قنبر!

مگه چمه!همچین میگه قنبر انگار شادی بهش گفته تام کروزه!من نمیدونم چرا هر وقت من اتاقم و در روم بسته است فرهاد فکر میکنه نیستم! اصلا منو یادش میره

بابا من هستم! اینجام!

- ساکت

تا صدام در میاد میگه ساکت!اصلا من نمیدونم چرا وقتی اعصاب نداری منو آوردی!

- قنبر عزیزم! بیا بیرون

آخیش درو باز کرد. نسیم خنکی وزیدن میکنه به سمتم. خودم رو یه تکون مشتی دادم تا گرد و خاک زیر تخت از تنم بریزه

آخیش!این شادی جونم چقدر ماهه! عاشقشم. اصلا حیف این شادی نبود که فرهاد اومد و گرفتش؟خوب من که باهاش بودم؟

وای خدای من این بوی چیه؟

دست خودم نبود. بو داشت منو میکشوند به سمت گاز. منم میخوام

- قنبر بشین

کوفت و قنبر بشین! تا میام یکم تجسس کنم هی میگه بشین! اصلا من نمیفهمم چرا این آدمها فکر میکنن عقل کلن

حالا کی فریده و شوهرش میان؟!

شادی داره چیزهای خوشمزه از تو یخچال در میاره و من امیدوارم یه چیزی از دستش بیافته تا بخورم ولی انگار امروز خیلی حواسش جمعه

کف آشپزخونه ولو شدم و نگاشون کردم

- فرهاد بیا کمک کن. وقتی مهمون دعوت میکنی باید خودتم کمک کنی

- باشه! الان تازه از بیرون اومدم خسته ام

- ای بابا! تو همیشه خسته ای

فرهاد تلویزیون رو روشن کرد. پاشم برم ببینم تلویزیون چی داره!

اجبارا کنار فرهاد روی زمین ولو شدم

داره یه شو نشون میده. من عاشق این دخترم! ای جانمی جان. کاش میتونستم بگم صداشو زیاد کنه!برگشتم و فرهاد رو نگاه کردمو یه ناله ای از خودم در کردم تا بلکه بفهمه

- بهت میگم ساکت!

دوباره صدا از خودم در اوردم

- عجب سگ خریه ها!

کاش میفهمیدی چی میگم! اونوقت بهت میگفتم خودتی ولی حیف که خدا نخواست

رومو برگردوندم. ولش کن بابا

صدای زنگ چرتم رو پاره کرد. پریدم طرف ایفون. تو صفحه مانیتورش چشمم افتاد به شوهر فریده

هورا!!!!!!!!!! اومدن

از خوشحالیم هی پریدم هوا هی افتادم زمین تا بالاخره اونا اومدن تو خونه

- سلام

- سلام

همیشه اول از همه با من سلام علیک میکنن

- چطوری قنبر

خوبم مرسی!تو چطوری شاهین جونم. دلم برات یه ذره شده. خوراکی رو رد کن بیاد

از تو جیبش شکلات مخصوص خودم رو داد و منم از دستش گرفتم و بردم تو خونه ام قایم کردم تا بعدا سر فرصت بخورم و حالشو ببرم و زود برگشتم

شادی هی خوردنی خوشمزه میاره و من هی نمیتونم بخورم

نمیدونم چرا ولی نگاههای فریده یه جورائیه که باعث میشه نتونم تمام حواسم رو به میوه  و شیرینی بدم

- شادی جون بیا بشین اینقدر زحمت نکش

- نه بابا! کاری نمیکنم.

- راستش دلمون واستون تنگ شده بود گفتیم یه برنامه بذاریم ببینیمتون

آره جون خودت! خوب زود شروع کن بگو ببینم چی خریدی؟

شادی اومد روی مبل نشست و منم پریدم بغلش

- چه خبر ها!

شاهین و فرهاد داشتن با هم حرف میزند. من نمیفهمم چرا این مردها وقتی به هم میافتن یا از اقتصاد حرف میزنن یا از اوضاع کشور

اصلا حال و حوصله شنیدن حرفهای صد تا یه غاز اونها رو نداشتم به خاطر همین لم دادم و به حرفهای فریده و شادی گوش دادم

- شادی جون تعطیلات تابستون جچائی نمیرید

آها! داره شروع میشه

- نه! میدونی سر کار خیلی گرفتارم. آخه مدیر یه قسمتی شدم و مسئولیتم زیاد شده

- ول کن این کارو! اینقدر خونه موندن خوبه! من از وقتی دیگه کار نمیکنم اعصابم راحته. همش سفر میریم و خوش میگذرونیم یا از صبح تا شب دارم به خودم میرسم

واه واه! خوبه از صبح تا شب به خودت میرسی و اینی!

- نه فریده جون! کار خیلی لازمه. مخصوصا برای خانومها. از یکنواختی ادم رو در میاره

- شادی جون تو خیلی روحیه فمنسیتی داریا! طفلی داداشم

هر هر زد زیر خنده.

اولا فمنیسم نه و فمینیسم  دوما! ببخشید! طفلی داداشت؟خوبه من شاهدم

فرهاد تا اسم خودش رو شنید بیخیال طرح هدف مند کردن یارانه ها شد و پرید وسط حرف آبجیش

- اونم از نوع فمینیسم لیبرال!

شادی لبخندی زد و همونطور که منو نوازش میکرد یکم فشار دستش رو زیاد کرد. یکی نبود بگه بابا به من چه اصلا. پاشم برم وگرنه الان پشم و پالونم رو میکنه

از روی پاش پریدم و رفتم بغل شاهین جون جونم نشستم. اونم نوازشم کرد و خواست بحث رو عوض کنه

- راستی فرهاد من نفهمیدم چرا این پسره رو قنبر گذاشتین!

- چه میدونم! شادی میخواست یه چیز با نمک باشه

با نمک! یه جوری بهش نگاه کردم که خودش بفهمه چقدر حرف بیخودی زده

راست میگی اسم خودت رو میذاشتی قنبر! اینجوری خیلی با نمک تر بود!منه بدبخت! ای شاهین جون خدا از دهنت بشنوه بیا و یه خیری برسون بلکه این اسم مارو عوض کنن

- البته یه جورائی خنده داره ها وقتی هم که چشماش رو اینجوری میکنه عین یه قنبر واقعی میشه

با کی میخواستیم بریم سیزده به در!نخواستیم شاهین خان

شادی یکم پذیرائی کرد و فریده شروع کرد به تعریف که تعطیلات تابستونو میخوان برن بالی! کاش منم میبردن. میگفت ساحل داره دریا داره! دلم خواست

پوسیدم تو این خونه از بس در و دیوار اتاق نگاه کردم

از بغل شاهین پریدم پائین و رفتم تو آشپزخونه دنبال شادی. ای روزگار! اگه من آدم بودم خودم تموم کارهات رو میکردم شادی خوشگلم! این شوهرت فقط بلده لم بده!آبت نبود! نونت نبود! شوهرت کردنت چی بود؟

شادی از یه چیزی ناراحت بود .میدونستم امشب داستان داریم و بعد از رفتن اونا میخواد گیر بده به فرهاد که چرا خواهرت میره مسافرت ولی تو منو نمیبری؟

هی روزگار

سر شام بحث داغ گواهینامه ازدواج بود. شادی گفت

- خدا رو شکر من که فرقی به حالم نمیکرد! نه فرهاد!

فرهاد هم داشت لقمه رو میجوید و با دهن نیمه پر گفت

- چه عرض کنم

چه عرض کنی؟! باید عرض کنی نه!من نمیدونم این فرهاد کی میخواد یاد بگیره که جلوی چند نفر چه جوری باید حرف بزنه

آخ جون فریده جونم یه تیکه گوشت برام انداخت

- حالا شادی جون خیلی به خودت مطمئن نباش! هنوز معلوم نیست نازا هستی یا نه!

دوباره هر هر زد زیر خنده. شادی جونم کبود شد

اگه شیکم خودش اینقدر گرد و قلنبه نشده بود حتما بهش میفهموندم که شاید خودشم نازا باشه!ولی حیف زودتر اقدام کرده بود

- میگم شاهین بیا بریم گواهینامه ازدواجمون رو تمدید کنیم

همشون خندیدن و تو این خوشحالی یه دونه خیار هم فرهاد خان زحمت کشید برام انداخت تا بخورم

همه گوشت میدن بهم این فرهاد خیار!

آخر شب که بعد از یکساعت ماچ و موچ خداحافظی کردن و رفتن من رفتم تو اتاقم و تو خونه ولو شدم. خیلی خسته بودم. دونفر آدم که به جمعمون اضافه میشن کلی انرژیم گرفته میشه

خونه ساکت بود و تاریک و صدای خر خر آقا فرهاد مثل موزیک متنی تو خونه پیچیده بود و خوابم رو پرونده بود

با خودم فکر کردم منم بهتره برم یه زنی بگیرم که گواهینامه داشته باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 9:17  توسط الهام شاهنده  | 

با تو هستم، چرا نمیفهمی! 01

صدای چی بود؟ صدای زنگ! وای باز اومد!

خدایا کجا برم؟ تو کمد؟ زیر تخت!

در کمد رو باز کردم و یه عالمه لباس توش بود و زیرش هم پر کارتون!

- شلخته! بعد به من میگه !!!

فکر کنم زیر تخت بهتر باشه. حداقل به جز خاک چیز دیگه ای نیست

می چم زیر تخت و منتظر میمونم!

- سلام عزیزم. خسته نباشی

- سلام. تو هم خسته نباشی

صدای ماچ آبدار اومد. من موندم اینها که اینقدر مهربون چرا نمیتونن همیشه اینجوری باشن!

- شام چی داریم

- هیچی!

- هیچی!!

آخ گفتی من نهارم نخوردم چه برسه به شام!من اصلا نمیفهمم چرا زنها کار بیرون دارن!خوب زن حسابی بمون خونه یه چیزی درست کن واسه خوردن!اه

وای چقدر اینجا خاکه. دماغم داره میخاره. الانه که عطسه ام بگیره!

نه خدا رو شکر انگار عطسه همونجا موند و بیرون نیومد!

من نمیدونم چرا باید ازدواج کرد! این چه کار احمقانه ایه! خوب اگه شادی تنها زندگی میکرد که خیلی بهتر بود. هم برای خودش ! هم برای من! از بس رفتم زیر تخت مردم

صداش از تو اتاقشون میومد

- شادی شب مهمون داریما!

جواب بیشتر شبیه جیغ بود

- مهمون!!!!!!!!!!!نه! باز کی رو دعوت کردی؟

- فریده و شوهرش

آخ جون! فریده و شوهرش! من عاشق شوهرشم.بذار  از این زیر بیام بیرون

وای باز خاک!

ع...ع...عچه!!!!

- کی بود؟

- چی کی بود!

- صدای عطسه!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:17  توسط الهام شاهنده  |