با تو هستم ، چرا نمیفهمی / 07
هوا داشت تاریک میشد. گشنه ام بود. اینقدر شادی عصبانی بود که یادش رفته بود برام غذا بذاره حالا دیگه قار و قور شکمم رو موشهای تو جوب هم میشنیدن
کنار یه سطل آشغال گربه ها داشتن دنبال غذا میگشتن اومدم برم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم که یهو گربه زده موهاش سیخ شد و کمرش هلالی شد و یه فحشی نثارم کرد. بی خیال شدم و رفتم یه گوشه کنار چرخ یه ماشین، گمونم هیوندا سوناتا بود! چه میدونم! چمبره زدم و سعی کردم بخوابم
از روزی که به دنیا اومده بودم تا امروز اینقدر احساس بدبختی نکرده بودم. یهو یه سایه افتاد روم. سرم رو بلند کردم
یه سگ کثیف با موهای گر! اه اه. نیاد نزدیکم منم مریض بشم! اگه الان شادی جونم بود نجاتم میداد و بغلم میکرد و یه عالمه بوسم میکرد تازه غذاهای خوشمزه هم برام میاورد ولی حیف که وجدان داشتم و نمیخواستم زندگیش رو بهم بزنم! حیف!
سگه گفت
- جوجه زپرتی! اینجا چی کار میکنی؟
- چرت میزن
- مگه سر و صاحاب نداری؟
- نه ! از خونه فرار کردم
دمی تکون داد
- آها! پس نمیدونی کجا داری چرت میزنی؟ اینجا محله منه! یالا پاشو تا استخونات رو نجویدم
واه واه چه بد اخلاق! این چه طرز برخورد بود؟ فرهاد بیشتر از این شعورش میرسید!صد رحمت
از جام بلند شدم و از کنارش رد شدم. دیدم اگه یه دندونی بهش نشون ندم شبم صبح نمیشه
البته اونم خیلی جدی نگرفت
- برو بچه سوسول یه وجبی! به تو هم میگن سگ؟ اسباب بازی!
حالا باید چی کار میکردم! سلانه سلانه راه میرفتم و تو فکر این بودم که بهتره خودم رو جلوی یه آدم پولدار و خوشگل پرت کنم تا اون منو با خودش ببره خونش. بهتر بود تا بیشتر از این کثیف نشده بودم این کارو میکردم وگرنه کسی نگاهم بهم نمیانداخت
تو همین فکر ها بودم که دو تا دست نرم دو طرف پهلوم رو گرفت و از زمین بلندم کرد
- بالاخره گرفتم خوشگله
برگشتم صورتش رو نگاه کرد
وای خدا! اگه میدونستم این مدلی آرزوم رو بر آورده میکنی حداقل ازت میخواستم یه مرد بلند و زشت و بد تیپ و بی پول بلندم کنه!!!
شانس رو ببین
منو همچین به خودش چسبونده بود که هر کی نمیدونست فکر میکردم منو به دنیا آورده!!! ولی گشنگی باعث شد صدام در نیاد و یکم خودم رو هم لوس کنم تا یه شام خوشمزه عایدم بشه
اون منو به سمت دوستش برد . یه مرد تپل و قد متوسط
- ببین چه خوشگله! میبرمش خونه و میشورمش و به عنوان هدیه سالگرد آشنائیمون میدمش به خانوم دکتر
آخ جان! خانوم دکتر. خدا رو شکر پیش این یارو موندنی نبودم!
اون تپله گفت
- اگه خانوم دکتر سگ دوست نداشت چی!
یه نگاهی به من کرد و بعد یه قیافه حق به جانب گرفت
- نه اون دوست داره. اون هر چی براش بخرم دوست داره! انگار یادت رفته که اون عاشق منه! تازه خوشحالم میشه
تپله خنده ای کرد
- خوب من برم الان مترو میره! تو چی کار میکنی؟
- من هم میرم خونه تا اینو بذارم خونه و بعد با خانوم دکتر شام بریم بیرون
- باشه پس خداحافظ تا فردا
- خداحافظ
تپله رفت و منم دعا دعا میکردم زودتر بریم خونه و یه شام سیر بخورم.من تو بغل اون آقا زشته که قد بلندی داشت خودم رو جا کردم تا برسیم خونش. نمیدونستم چرا پیاده میرفت!اینقدر تکون خورده بودم تو بغلش که روده هام داشت میومد تو دهنم
داشت با خودش حرف میزد. یه چیزهائی آروم میگفت. کلا یه مدلی حرف میزد که خیلی سخت میفهمیدم چی میگفت!ولی مهم نبود. همین که خوراک سگ گنده ها و موشها نشده بودم جای شکرش باقی بود
بالاخره رسیدیم