تبليغاتX
چیزی به نام زندگی




















چیزی به نام زندگی

اگه دوست دارین بیشتر با من آشنا بشین حتما یه سر به پروفایلم بزنین

چند ساعتی با رضا گذروندم ولی اون مدام حرف ازدواج رو پیش میکشید و من دیگه جوابی نداشتم بدم

رضا اصرار داشت عروسی بچه ها زودتر سر بگیره و من تازه انگار بیدار شده باشم و دلم نمیخواست پریا ازم دور بشه. البته اصرار رضا بیشتر به خاطر خودش بود

- ببین پروانه هر چی زودتر برن  سر خونه زندگیشون بهتره . پریا هم میتونه با ارامش به درسش برسه

نمیدونستم باید چه کار کنم

از جام بلند شدم و مانتو پوشیدم رضا به سمتم اومد و دستش رو دور شونه ام انداخت

- داری میری؟

- آره دیگه کم کم سر و کله بچه ها پیدا میشه

- میخوای امشب  برای شام زنگ بزنم و بیاین اینجا؟

- نه! اونوقت بچه ها شک میکنن

- به چی؟ تو خودت بیشتر باعث میشی بفهمن. اشکال نداره ما داریم فامیل میشیم و میتونیم بیام پیش هم

نگاهش کردم ،ولی اون کوتاه نمی اومد و لبخند روی لبش نشون میداد که قصد داره پیروز بشه

روسری رو سرم کردم 

- خوب من برم

- پس به پریا بگو برای شام قراره بیاین اینجا تا راجع به روز عروسی حرف بزنیم. البته نمیخواد تو بگی من به سپند بگم پریا هم خبردار میشه

با لحنی ملتمسانه گفتم

- رضا یکم صبر کن تازه یکروز گذشته

رضا نگاهم کرد و انگار تازه فهمید ناز نمیکنم و واقعا وقت نیاز دارم

- باشه عزیزم هر جور راحتی

دستم رو تو دستش گرفت

- باز هم به من زنگ بزن و بیا اینجا من هم باهات تماس میگیرم

- حتما. مرسی برای پذبرائی

رضا دو دستش  رو دور کمر حلقه کرد و بوسه ای سریع به لبهام زد

دلم بد جوری آشوب شده بود و فکر کنم رنگ صورتم سرخ شده بود خیلی وقت بود تماس با مردی نداشتم و این هیجانات برالم تازگی داشت با همه لذتی که از این تماس بردم ولی صورتم رو عقب کشیدم و دستهای رضا رو از دور کمرک باز کردم و با حالت شتابزده ای خاحافظی کردم ، رضا تکیه به دیوار داده بود و بدون اینکه جوابم رو بده خیره به من مونده بود.

تو ماشین نشستم و راه افتادم ، هواسم به هیچ چیز نبود وقتی مونده بودم  تو همون لحظه و قلبم تند تر و تند تر میزد  چند لحظه بعد  توی خونه بودم و روی مبل لم داده بودم و نمیدونستم باید به چی فکر کنم. توش سرم قیامتی بود و من انگار دلم نمیخواست روی هیچ کدومش متمرکز بشم

پریا  زنگ زد که برای شام هم  خونه نمیاد و قراره برن با سپند حلقه ببینن

هوا تاریک شده بود و تنها روشنائی خونه نور آباژور کنار مبل بود و من تو سکوت نشسته بودم . توان راه رفتن و کار کردن نداشتم انگار یه بار صد کیلوئی روی شونه هام بود و منو میخکوب کرده بود

تصمیم گیری برام خیلی سخت بود و انتخاب رضا سختتر. حالا که پریا به ازدواج کردن من  رضایت داده بود اون هم لفظی برای اینکه کار خودش پیش بره پیشنهاد رضا همه چیز رو بهم میریخت. دخترم ازم میرنجید و شاید خیلی بدتر ممکن بود بزاره بره. مخصوصا که حالا  مردی رو هم تو زندگیش داشت

کاش بر میگشتم به اون سالها. کاش پدرم اجازه میداد تا منم مثل پریا خودم انتخاب کنم خودم زندگی کنم شاید الان اینجوری نبود ولی ناشکری هم نمیکنم علی مرد ایده آلی بود 

دیر وقت بود که پریا شاد و سرحال از خرید برگشت و یکراست به اتاقش رفت و من هم شام نخورده روی مبل به خواب رفتم

یکماه به سرعت برق و باد سپری شد یک ماهی که معجونی بود از همه چیز عشق ترس اضطراب و شادی

دکتر زارع و رضا یکی در میون سر راهم سبز می شدن و  هر کدوم خواسته خودشونو  داشتن

و حالا مشکل من بعد از پریا انتخاب یکی از این دو بود کسی که برای این سن مناسب باشه. رضا مرد روزهای عاشقیم بود دوران جوونی و شاید بعد از ادواج با رضا هم اون میفهمید اشتباه کرده هم من چون هر دو هنوز تو همون روزها بودیم ولی دکتر زارع  علاقه ای متعلق به امروز بود و البته اون هم ایراد های خاص خودش را داشت و اینکه باعث شده تو بیمارستان همه پشت سرم حرف بزنن آزارم میداد

تو آشپزخونه مشغول کار بودم که پریا اومد کنارم ایستاد

- مامان نمیخوای به پدر سپند خبر بدی؟

انگار منو از دنیای خودم بیرون کشید

- چرا، چرا

- خوب کی زنگ میزنی؟

- میزنم

- میزنم کی هست؟زمان نداره؟

- امشب میزنم

پریا پرید و گونه ام رو ماچ کرد

- قربونت برم پس برم به سپند خبر بدم

- پریا تو نمیذاری آلو تو دهنت خیس بخوره

خندیدم و رفتنش رو نگاه کردم.نمیدونم شاید موافقت بی قید و شرط من به خاطر این بود که خودم رو تو جوونی های پریا میدیدم و دلم  نمیخواست رفتاری مثل رفتار پدرم باهاش داشته باشم و به جز این سپند پسر رضا بود

قبل از کشیدن شام به رضا زنگ زدم  . پریا مثل سایه کنارم راه میومد و من معذب بودم برای حرف زدن بالاخره قرار  شد  فردا شب من و پریا  مهمون اونها باشیم و تاریخ   مشخص کنیم. پریا اصرار داشت عقد و عروسی تو یک روز باشه و من هم  موافق بودم و میدونستم رضا هم اینجوری میپسنده

شب بعد من و پریا توی خونه رضا بودیم و  رضا مثل پروانه دورمون میچرخید و پذیرائی میکرد و بوی خوش غذا خونه رو پر کرده بود پریا باسپند مشغول حرف زدن بود ولی نگاههای سپند به رضا و لبخندهای رضابه من از دید من مخفی نموند  و  دلم میخواست به رضا بگم سپند  چهار چشمی داره نگاهمون میکنه ولی موقعیت پیش نمی اومد

شام رو خوردیم و بعد از شام سپند اجازه خواست تا با پریا برن تو حیاط و صحبت کنن . متعجب گفتم

- خوب همینجا نشستین؟چرا حیاط؟

سپند لبخند زد و گفت

- نریم؟

رضا در حالیکه با سینی چای وارد سالن میشد گفت

- چرا برین این دو تا لیوان چای و یه ظرف شیرینی هم ببرین تا ما تقویم رو نگاه کنیم ببینیم چه روزی  مناسب تره

سپند و پریا لیوان چای رو برداشتن و رفتن . پریا خوشحال بود و فقط میخندید ولی لبخند های سپند فکر منو مشغول کرده بود

- رضا  تو به سپند هیچ چیزی نگفتی؟

- نه مگه عقلم کمه

- پس چرا مدام به ما لبخند مشکوک میزد

- پروانه  انگار یادت رفته سپند پسر منه! مثل من

لبخند زدم ولی خیلی فکرم رو درگیر کره بود. نگران بودم مبادا جریان رو فهمیده باشه و به  پریا بگه ولی رضا  سعی میکرد خیالم رو راحت کنه

- خوب کی برای عروسی خوبه

- نمیدونم یه مناسبیتی باشه تولدی عیدی

- ببین من دیروز تقویم نگاه میکردم  دو ماه دیگه   مبعثه و زمان خوبیه تو موافقی؟

- آره خوبه

- خوب  پس بهتره زودتر کارها رو روبراه کنیم و یه خونه براشون دست و پا کنیم و بساط عروسی راه بندازیم

رضا میخندید و بشکن میزد

- رضا خیلی خوشحالی!

- دارم پسرم رو داماد میکنم اون هم داماد زنی که یک عمر آرزوی داشتنش رو داشتم

- رضا میخوام یه سوال  ازت بکنم قول بده  صادقانه جواب بدی

نشست کنارم

- به روی دو تا چشم تو جون بخواه

- تو واقعا تو این سالها به من فکر میکردی؟

- آره

- چطور؟ تو ازدواج کردی بچه دار شدی و زندگی  داشتی چطور هنوز به یاد من بودی

رضا نفس عمیقی کشید

- پروانه قصه اش طولانیه

- میشه بگی میخوام بشنوم

رضا تو چشمهام نگاه  کرد و لبخند زد

- چشم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط الهام شاهنده| |

مونده بودم چی کار کنم . نگران آینده پریا بودم نگران زندگی خودم بعد از پریا

دختری که همه جوونیم رو برای بزرگ شدن و خانوم شدنش گذاشته بودم به چشم بر هم زدنی داشت از کنارم میرفت و اونی که قرار بود داماد بشم پسر کسیه که اگه بابا اونقدر دیکتاتور نبود و یکم با ما راه میومد  میتونست شوهرم باشه میتونست هنوز زنده باشه و شاید من تو این سالها اینقدر سختی نمیکشیدم شاید اصلا دختری نداشتم شاید اون اصلا پسری نداشت ولی هر چی بود  من بیوه ای تنها نبودم

البته از قسمت کسی خبر نداشت ولی میشد زندگی ام بهتر از اینی باشه که هست

نمیدونم  چرا با این افکارم احساس کردم دارم به علی و زندگی با علی خیانت میکنم. احساس کردم تمام خوبیهای  علی رو ندیده گرفتم

اگه امروز من یه زن تحصیل کرده و تو جامعه هستم به خاطر علی بود به خاطر مردونگیش

و حالا یادگار ش رو دودستی دارم تقدیم  اولین عشق زندگیم میکنم کسی که هرگز علی از بودنش خبر دار نشد مردی که  با خاطراتش تو صندوقچه ته کمد جای گرفته بود و پریا با باز کردنش فکرش رو به ذهنم آورد

رضا هنوز مهربون و صمیمی بود با اینکه سالها از آحرین مکالمه ما میگذشت و من در مقابلش معذب بودم اون  جوری حرف میزد که انگار سی  ساله با هم و کنار هم بودیم

هر چیط بود حس خوب جوانی رو در من زنده میکرد ولی هر جور فکر میکردم ازدواج ما اشتباهی بود احمقانه. یاد متلک پریا افتادم که میگفت یه پدر و پسر پید کنیم و با هم ازدواج کنیم

سرم رو  روی بالش گذاشتم و  از فکر دو عاشق سینه چاک خودم لبخندی روی لبم نشست. سر پیری و معرکه گیری

تو این سالها حتی با کسی دوستی نزدیکی نداشتم تا بتونم باهاش درد دل کنم. تمام زندگی من کار بود و پریا. احساس خستگس کردم خیلی وقت بود احساس خستگی میکردم ولی تو این لحظه به این حس اجازه ظهور دادم چشمم رو بستم

صبح اول وقت با صدای تلفن بیدار شدم  گوشی رو برداشتم و صدای سیروس  منو از حالت خواب آلودگی بیرون کشید

- سلام زیبای من صبحت به خیر

کلماتی که دکتر زارع به کار میبرد خجالت زده ام میکرد

- سلام صبح به خیر

- امروز تعطیلی؟ سر کار نیومدی

- بله تعطیلم شما بیمارستانی؟

- آره. خواستگاری چطور بود؟

یاد خواستگاری افتادم کاش میتونستم باهاش درد دل کنم و کمکم کنه ولی اون خودش یه طرف قضیه بود

- خوب بود پسر خوبی بود

- یعنی همه چی تموم شد؟

- تقریبا

- فکر نمیکنی یکم شتابزده تصمیم گرفتی نه تحقیقی نه بررسی نه چند بار دیدن پسره

چی میگفتم میگفتم من پدرش رو بیشتر از  تو میشناسم من یه روزی میخواستم زن پدرش بشم ولی بابام نذاشت

- راستش پسر خوب و موجهی به نظر می اومد و  دیشب وقتی با پدرش اومد تازه فهمیدیم یه آشنائی دور هم داریم

- چه جالب ! مادر نداره؟

- نه پدرش از مادرش جدا شده. چطور؟

سکوت کرد. خندم گرفته بود مثل پسربچه ها غیرطی شده بود

- خوب به سلامتی. دیشب زنگ نزدی نگرانت شدم آخر شب باهات تماس گرفتم ولی گوشیت خاموش بود

- آره شارژ نداشت راستش از خستگی بیهوش شدم

صورتم سرخ شده بود  تو این سن و سال مجبور به دروغگوئی شده بودم این هم قسمت خنده داری بود

- امروز نهار میام دنبالت دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت

- راستش

- راستش و نمیام و هزار تا بهونه دیگه نداریم یکهفته است ندیدمت فقط تو بیمارستان سلام و وسلام. حالا هم که دخترت داره میره سر خونه زندگیش  دیگه مشکلت چیه

- همونه. هزار تا کار باید انجام بدم

- اشکال نداره برای نهار امروز وقت بذار

- نه باشه برای یه وقت دیگه

سکوت کرد میدونستم ناراحت شده ولی حال خوبی نداشتم با این فکر مشغول و قلب پر طپش نمیتونستم قرار با کسی بذارم. نفس عمیقی کشید که حکایت از دلخوریش میکرد

- باشه، هر جور راحتی

خداحافظی خشک و سردی کردیم و من  از جام بلند شدم تا به کارهای خونه برسم. پریا رفته بود  بیرون و  من حسابی فرصت فکر کردن داشتم. سرم رو با کار خونه گرم کردم ولی دلم میخواست رضا رو ببینم و باهاش حرف بزنم ولی هر کاری کردم  نتونستم شماره خونشون رو بگیرم انگار یکی منعم میکرد

ولی بالاخره شماره رو گرفتم و  به بوق تلفن گوش دادم

- جانم؟

- سلام رضا پروانه ام

- سلام عزیزم . خوبی؟ دیشب خوب خوابیدی؟

- راستش چی بگم

- امروز عروس و داماد  با هم قرار نهار داشتن

- جدا؟

خجالت کشیدم که رضا همه چیز رو میدونست ولی من نه. انگار فاصله من و پریا خیلی زیاد بود

- زنگ زدم راجع به بچه ها حرف بزنم

- چرا نمیای اینجا تا با هم راحتتر حرف بزنیم

- اونجا؟اگه یه وقت سپند..

- تو هنوز نمیدونی وقتی دو تا جوون عاشق برای نهار میرن بیرون تا شام بر نمیگردن؟

- نه راستش ،نمیدونم

- انگار خودت رو فراموش کردی؟ تو از اون  مادرهائی که جوونی خودشون رو گذاشتن تو  جعبه درش رو قفل کردن و با یه طرز فکر دیگه و جدید زندگی میکنن؟

- رضا جلسه محاکمه است؟پریا کم بود تو هم اضافه شدی؟

- پاشو شال و کلاه کن که دو تا نسکافه داغ، خیلی منتظر نمیمونه و زود سر میشه

رضا دو تا کوچه بالاتر از ما خونه داشت  وقتی آدرس رو یادداشت میکردم تنم لرزید از این قسمت و روزگار

چطور ممکن بود؟ عشق کهنه و قدیمی منفقط  دو تا کوچه با من فاصله داشت

آبی به سر و صورتم زدم و  تی شرت یقه هفت سفید رنگ و شلور جین سمه ای پررنگی به تن کردم و  مانتو و روسری  پوشیدم

خودم رو تو آینه نگاه کردم؟ یعنی رضا همون رضا بود من که همون پروانه نبودم حداقل صورتم شبیه همون پروانه نبود ولی ...

سوار ماشین به سمت گلفروشی می رفتم و به این فکر میکردم گلهای رنگارنگ بهتر از گل رز باشه

دسته گل بزرگی که گلهاش سلیقه من بود و چیدمانش سلیقه گلفروش خوش سلیقه تو دستم بود و جلوی در خونه رضا منتظر باز شدن در بودم

رضا روبروی من بود و من با چشمهائی تر نگاهش میکردم. چقدر لذت بخش بود دیدن  مردی که مال همون دوران بود مردی از گذشته خودت کسی که لازم نبود  ازت تعریف کنه تا تو جذبش بشی کسی که حرف زدن با اون تو رو بر میگردوند به بهترین دوران  زندگیت، به عاشقیت

رضا بغلم کرد و من تو بغلش گریستم مدت زمان زیادی همونجا پشت در من تو بغل رضا بودم و اون با من گریه میکرد

بعد از مدتی من رو به سمت سالن راهنمائی کرد و من روپوش و روسیم رو همونجا روی دسته صندلی گذاشتم و نشستم میخواست لباسهام رو ببره آویزون کنه که اجازه ندادم

یه حس عجیبی داشتم میتر سیدم هر لحظه سپند از راه برسه

رضا با  دو لیوان نسکافه تو دستش از آشپزخونه به سمت من اومد و لیوانها رو روی میز گذاشت

چشمم میچرخید تو سالن انگار دنبال چیز خاصی باشم یه ردی نشونه ای از گذشته و پیدا کردم. عکس رضا مال همون موقع همون زمان چقدر لاغر تر و جوون تر بود از جام بلند شدم و به سمت عکس رفتم

قاب رو از روی شومینه برداشتم و نگاه کردم

- یادش بخیر عجب روزهائی بود پروانه. روزهای بدون تو روزهای لجبازی من برای ازدواج

لبخند تلخی روی صورتم نشست چشمم به عکس بود ولی روحم پر کشیده بود به همون روزهای سخت

- مادرم میگفت این دختره به دردت نمیخوره خیابونیه خانواده نداره ولی من میخواستم  ازدواج کنم  اون هم فقط براش مهم بود که شوهر داشته باشه تا هر غلطی خواست بکنه و من خر نفهمیدم

عکس رو سر جاش گذاشتم و برگشتم و کنار رضا نشستم

- پروانه تمام طول زندگیم مزه آخرین بوسه ات روی لبم بود هیچ وقت نتونستم شوهر خوبی برای زنم باشم چون فکر و ذکرم پر شده بود از  تو

- کی ازدواج کردی با کی ازدواج کردی؟چرا جدا شدی؟

- داستانش مفصله بذاریم برای یه وقت دیگه  الان دلم میخواد با تو حرف بزنم از تو بشنوم تو رو ببینم بوت کنم و دلی از عزا در بیارم میدونی چند ساله شبها به یاد تو خوابیدم؟

برام جالب بود

من شش ماه بیشتر به فکر رضا نبودم و خیلی راحت خودم رو تو زندگیم محو کردم و غرق شدم ولی اون هنوز به یا من بود و اینجور مشتاق

- رضا برام خیلی جالبه که  این مدت به یاد من بودی؟چطور میشه که زنت...

- زنم.. نگو از زنم. ولی اینو بدون که ادم وقتی عاشق واقعی باشه عشقش رو از یاد نمیبره حتی اگه هزار سال بگذره

- چی بگم؟

نسکافه رو برداشتم و مزه مزه کردم. سیگاری روشن کرد و به سمت پنجره رفت و همونجور خیره به  منظره بیرون تو سکوت سیگار کشید

حس خوبی داشتم. حس آرامش، حس امنیت

- پروانه  تو این مدت با خودم هزار بار فکر کردم چطور ازت خواستگاری کنم. اصلا اول من ازت خواستگاری کنم یا سپند از پریا

- رضا میشه  راجع به این قضیه حرف نزنیم؟

- پروانه من تو رو بعد از اینهمه سال پیدا نکردم که بخوام سکوت کنم و حالا که پدرت نیست باز از داشتنت محروم بشم

- پریا خیلی حساسه رضا. اون با ازدواج من مخالفه و در کل فکر نمیکنم درست باشه که من با پدر داماد ازدواج کنم مردم چی میگن؟

- گور بابای مردم. من مهمم تو مهمی. انگار جات رو گذاشتی جای پای بابات

- رضا تند نرو. من زنم با تو فرق دارم تو این سالها  پریا مدام عاشق شدنم رو تمسخر کرده مدام بهم گفته ازدواجم باعث شرمندگی اونه من نمیتونم اونو بهم بریزم و ناراحت کنم

- بس کن پروانه تو اینجوری بچه تربیت کردی؟گند زدی!!

- پریا تمام زندگی منه من فکر و ذکرم خوشبختی اونه و بس

دروغ میگفتم میدونستم دروغ میگم ولی  یه شرم و حیای نهفته نمیذاشت حتی با خودم روراست باشم اجازه نمیداد درونم فریاد بزنم بابا منم عاشق عاشق شدنم عاشق معشوقه بودنم دلم میخواد مرد داشته باشم منم آدمم حس  دارم 

نمیدونم چی شد که بلند بلند فکر کردم و رضا متعجب نگاهم میکرد

-روزهای بعد از مرگ علی نمیخواستم کسی جای اونو تو زندگیم بگیره. طاقت دیدن و زندگی کردن با هیچ مردی رو نداشتم. تو  همون روزها مامان و بابا مدام برام خواستگار میتراشیدن و من حوصله رفتن خونه اونها رو دیگه نداشتم. اون روزها گذشت. خیلی وقتها تو خیابون مرد و زنهائی رو میدیدم که با هم راه میرن خرید میرن دست تو دست هم شونه به شونه هم و من تنها بودم. جوون ولی تنها، زیبا ولی تنها. اگه مردی نگاهم میکرد تا ته وجودم لذت میبردم از اینکه مورد توجه واقع شدم از اینکه هنوز زنم و جوونم و جلب توجه میکنم. لباسهای رنگ  و وارنگ رو که میدیدم دلم پر میکشید میخواستم بخرم ولی بعد فکر میکردم برای چی برای کی؟ من که کسی رو ندارم تا خودم  رو براش آراسته کنم و هفت قلم آرایش کنم. من کم کم فراموش کردم زنم میتونم ازدواج کنم میتونم عاشق بشم میتونم برای خودم باشم و همه زندگیم شد پریا

- اشتباه کردی عشق من اشتباه کردی عزیز من. تو باید زندگی میکردی مهمونی میرفتی مسافرت میرفتی و پریا هم عادت میکرد پریا دختر بدی نیست تو اونو بد شناختی

آخه چی باید میگفتم باید میگفتم نه اینطور که تو فکر میکنی نیست شاهدش هم دکتر زارع و ازدواج ما و مخالفت پریا

فقط نگاهش کردم

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت توسط الهام شاهنده| |


Design By : Night Skin